ای خسرو خوبان شه اورنگ زمانه برجان کشدم آتش عشق تو زبانه
از فرقت روی مهت ای پادشه حسن گشته است زغم خون دل از دیده روانه
هر روز بفردا بدهی وعده دیدار عمریست که از آمدنت نیست نشانه
عالم همه گردیده ام اندر طلب یار دیدم همه یارند ولی کذب و فسانه
از آمدن و رفتن ما نیست مرادی سودای تو ما را بجهان بود بهانه
ساقی بدهم ساغری از باده وصلش مطرب بزن آواز دف چنگ و چغانه
بنده نبود در سرما ما هیچ هوایی جز دوستی گوهر آن بحر یگانه